سلام،سلام من به سلطانی که سالیانی است سلطنتش به خاطر سیاهی دلهایی به سالی بعد
افتاده است
سلام،سلام من به مولایی که بندگان همچون مَنَش،عنان خودخواهی را به دست گرفته اند و زَرِ
دلرا با زَنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه ها،دلبری به امید دلی نشسته است.
آقای من؛هنوز نمی دانم که جمعه ها بها هستند یا بهانه و هنوز نمی دانم که ندبه ها ندا هستند
یا نشانه!
ای آقا و ای مولا ،خوب شدن و با تو بودن سرمایه می خواهد،که سرزمین دل به دنبال آن است
ولی هرکجا که می نگردازعطشناکی خود به سرابی می رسد وباز تشنه تر از قبل به
امیدی،دوباره میگردد و اما نمی داند این سرمایه کلمه ای است که عشق تو را دردرون خود
گنجانده است.میدانم دیدن این چنین یوسفی،دل یعقوبی را میخواهد که با نابینایی چشم،با
روشنی دلی،پر نوربگردد وکنعانی میخواهد تا نسیم بوی یوسف را از سرزمین های دور بر مشام
آن پیر کنعان برساند و بگوید که انتظـار،کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.پنجره دل را به
سوی خورشید انتظار باز می کنیمتا شاید خبری از آشناترین آشنای هستی،که در دل سیه و
تاریک ما گم شده است،دریابم.
ای آقای من ،ای مولای من وای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان،جمعه رامیعادگاهی میدانم
که وعده یار درآن میعادگاه به تحقق می پیوندد .
میلاد حجت خدا ، دوازدهمین ساغر الهی بر منتظران جمالش مبارک باد . . .

برچسب:
نویسنده: هلیا رستگار